شعر
سلام،از بابت تاخیر چیزی نمی گویم چون هر چه که باشد توجیه است 

برای خاندنتان همین سه کار کوتاه:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1. کاغذی سفید است بدنت

شبها که شعر سراغم را می گیرد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2. آن سوی ریل ایستاده ای

و این قطار 

همین که از میانمان می گذرد

انگار

تمام نمی شود

که با صدای گرفته اش سوت بکشد.

موهایت پریشان شود در باد

و چشمت را به من بدوزی و دروغ ببافی

دروغی به بزرگی " دوستت دارم"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

3.  شیرین است گم شدن 

وقتی همه ی راه های جهان 

به چشمان تو ختم می شوند.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 19:12  توسط فرزاد رنود  | 

می خندی

ودهان خشک خیابان

بوی انجیرهای رسیده ی شمال را می گیرد

خبر

به ماهیان سفید دریای سیاه می رسد

باله می رقصند مرجانهای مدیترانه

و کارگران بندرها

گیلاسهاشان را به سلامتی تو بالا میبرند

مشتت را باز کن

خطهای دستت

نامه های مردان رُم است به معشوقه هاشان

وقتی

از جنگهای تن به تن برمی گشتند

***

سوگلی برفهای زمستانی سبلان!

کشیش ها به نماز باران ایستاده اند

موهایت را بتکان

ولبخندت را

از تابلوهای معروف دنیا پس بگیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 17:38  توسط فرزاد رنود  | 

نه نمیشود

از من نخاه این چاقوی پیر را کنار بگذارم

و با تو

سر یک میز سفید بنشینم

دست خودم نبود

دندانهایم از کودکی بوی گوگرد تلخ گرفتند

و تنم

از بازدم دایناسورهای عهد بوق داغتر است

این را همه میدانند

ما هیچ تناسبی با هم نداریم:

« من هستم و تو نیستی ـ تو می آیی و من میپرم ـ من جنّم و تو بسم الله»

حالا از بخت بدت

درست ایستاده ای در مقابل کلمات من

راه دومی نداری

چشمانت را ببند

در تاریکی مطلق دعا بخان!

این چاقوی پیر حوصله ات را ندارد

این چاقوی پیر میخاهد گلویی تازه کند

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 18:45  توسط فرزاد رنود  | 

با سلام

شاید هیچ وقت اینقدر طول نکشیده بود که به روز بشم امما چیکارش میشه کرد از روزی که وارد پادگان شدم ذهنم قفل شده بود که خوشبختانه ۲هفته ای است که یخش باز شده و به خودم اومدم.

از دیر کردم و سر نزدن به شما دوستان گرامی و شاعران بزرگوار معذرت میخام.

و امما شعر:

 

از شیوخ عرب تا لردهای بریتانیا

از پارتیزان های امریکا تا سربازهای ایرانی

از کمبوجیه تا ونیز

هر صبح

از پشت شیشه های مشبک

همه را می بینم

میبینم که جیب هایشان را پر از سنگ می کنند

تا سایه هاشان

به فرمان تو راه نروند

حتا

زیر باران های اسیدی

با لباسهای رفو شده

می نشینند

دست روی دست می گذارند

و آنقدر گریه می کنند

تا از ذهنشان

شسته شوی

***

امما من

سناتوری با وقارم

اتو کشیده

زیر آسمان سیاه

با چشمان بسته

روی صندلی چوبی ام می نشینم

تسلیم تو می شوم 

و با پیر دختران این شهر

که دشمنان خونی تواند

می جنگم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:41  توسط فرزاد رنود  | 

 

بدون هیچ برنامه ی قبلی

نافم را در ظهیرالدوله بریدند

و کاملن اتفاقی

دختران بیوه دور سرم جمع شدند

خندیدند

رقصیدند

و در آخر

اسمم را گذاشتند نمی دانم چه!!!؟

فرقی نمی کند چه

مهم

این است که خوابهای کودکی را آشفته نبینی

و کلاغان پیر

هر شب

برایت نسخه نپیچند

تا بزرگ شوی

بزرگ

آنقدر که دست چپ ات

روزی ۱۲ بار

تیک تاک ساعت مچی باخودکار مشکی را دوام بیاورد

***

بدون اینکه عمدی در کار باشد

شدم شوالیه

شوالیه ای نارس

که حتا نمی تواند انتقام برادرهایش را بگیرد

اصلن

از جای دیگر شروع می کنم

قبل از ظهرها

به احترام چند تکه آهن

می ایستم پشت چراغ قرمز

و بعد از ظهرها

پشت پنجره ای که از پدر به ارث رسیده دراز می کشم

و به دستهای دختری که

در کارخانه ی سیگار سازی آمریکا برایم سیگار می پیچد

فکر میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 18:49  توسط فرزاد رنود  | 

سوال پیچم کرده اید که چه؟

باور کنید من چیزی نمی دانم

نه از فصلها

نه از رنگها

ونه از کوچه های باریک منتهی به خانه های چوبی!!

همه ی مردم شهر می دانند

از یک دایه ی سیاه پوست شیر خورده ام

شانه به شانه ی زرافه های گردن دراز آفریقایی بزرگ شده ام

و عاشق دختر "ماندلا"...........

.

.

.

.

هستم.

تنها چیزی که دیده ام

قدم های نامنظم پدر بود

نامنظم شبیه جنگهای چریکی

که مرا از خانه دور می کرد

حالا در من

سرباز شکست خورده ای نفس می کشد

که مدال افتخارش را پسرش

وقتی بادبادک هوا می کند به سینه می چسباند

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 20:41  توسط فرزاد رنود  | 

صبح از چشمانت بیرون می ریزد

تا

مسائل آشفته ی ریاضی

حل شوند

ـ

شب می ترسم

می ترسم که دایناسورهای منقرض شده

در خواب 

تخیلم را بجوند

با صدای بلند آروغ بزنند

بلولند روی هم   - بزایند

بعد

من مست شوم

تلو تلو بخورم

بشوم دکتری ناشی

که پا هایم  بلرزند وقتی

می بینم روی برانکارد نشسته ای

و با چاقوی جراحی

برای چشمان من پیاز خرد می کنی

-

می ترسم حتا صبح شود

صلح کنیم

در کنارم بنشینی

من

به زبان مادریم شعر بخوانم

و تو

نفهمیده،

فقط برای ادامه ی آتش بس،

احمقانه لبخند بزنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 20:33  توسط فرزاد رنود  | 

درد می کشد    درد   

دارد می زاید

تناسخ زایید ذهن بیمار من

ذهن بیمار شاعری که روی دو  پا می ایستد

می نشیند

و چشم می گذارد

تا ۱۰ می شمارد که

تو

روی یک پا بایستی

برای حنجره ی نرم شده ات گریه کنی

و نتوانی

نت های گر گرفته ات را پس بگیری

کار از کار گذشت

بنشین

دو  فنجان قهوه ی تلخ می خوریم

دو فنجان! برای شروعی تراژیک

حالم خراب است ساکسیفون عزیز

از این پس

بوی تنبک خواهی داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 18:57  توسط فرزاد رنود  | 

 

گوشهایت را باز کن

با توام

مرد که گریه نمیکند

این را همه میدانند که کوههای آلواتان سوز دارد

سرباز سیاه شطرنج با توام

مات بایست جلوی آینه

دکمه ی لباس لجنی را محکم کن

و به موهای نتراشیده ی چند ماه قبل فکر نکن

دیوانه میشوی

*   *   *

تو

بند پوتینت را از حفظ میبندی

من گره کرواتم را

من

لباس عیدم را میپوشم

وتو

شاید چشمهایت را ببندی

و از پشت پرچین های مزاحم نامه بفرستی به معشوقه ات

میدانم

روزها را گم کرده ای

و نمیدانی

ایام هفته را باید روزی چند بار شمرد تا تمام شوند

به اردبیل که آمدی

برای تمام ندانسته هایت جواب دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 18:3  توسط فرزاد رنود  |